نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٥٩ ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
تنگ و ماهى
آخرش این شدکه بى خیال ماهى قرمز شود چون سه سال تمام - سه سالى که همه چیزش خوب بود الا روى آب آمدن آن «قرمز»ها که برعکس مى شدند و شکم شان رو به هوا مى ماند - خون ماهى ها روى گردنش سنگینى مى کرد. همه را توى گلدان کوچکى که کاکتوس داشت، زیر خاکى که زبر بود و چسبناک، دفن کرده بود و حالا، هفت سین بدون ماهى مانده بود. زنش گفت: «بدون ماهى که لطفى ندارد.» حرفى نزد. حرفش را قبلاً زده بود؛ قبل از عید؛ و از خانه بیرون زد تا هوایى بخورد. نمى خواست بحث کند. بحث هم نداشت. زنش مى گفت: «چه بخرى چه نخرى دیگران مى خرند. فرقش این است که جاى آخر تیر، توى تنگ یکى دیگر، تا آخر فروردین زنده مى ماند. لااقل وقتى تو بخرى، بیشتر عمر مى کند.»
بیرون، باد بود که ابرها را کنار مى زد و آسمان را نشان ماهى هاى توى تنگ ها مى داد که دلشان خوش بود به همان آبى بالاى سرشان. یعنى دلخوشى دیگرى هم داشتند؟ توى پیاده رو غلغله بود. مردم یا سبزه مى خریدند یا ماهى قرمز یا هر دو. یک پسر بچه پنج ساله دست مادرش را مى کشید و ماهى مى خواست. مادرش مى گفت: «یکى کافى ست، دوتا را مى خواهى چه کارش کنى؟ » و پسر بچه، پاهایش را روى پیاده رو مى کوبید. مادرش مى گفت: «نکوب! این کفش ها را تازه خریده ام.» و بچه، محکم تر مى کوبید. پیچید توى «سلسبیل»؛ ماشین ها توى ترافیک گیر کرده بودند. زنش گفته بود: «پسرت باید یک ماهى قرمز ببیند توى اولین عیدش یا نه؟ » گفته بود: «بعضى چیزها که دست من و تو نیست.» یاد آخرین ماهى افتاد که حتى توى هواى خنک پائین یخچال هم، توى تیر ماه دوام نیاورده بود. زنش گفته بود: «مثل همه مى توانستى ماهى را بیندازى توى حوض یکى از این پارک ها.» و البته یادش نمانده بود که ماهى هاى سال هاى قبل را، دو سال، انداخته بودند توى یکى از همان ها اما اولین سال، آب حوض را خالى کرده بودند و سال دوم، ماهى هاى گنده گوشتخوار، همان لحظه - بدون خجالت- افتاده بودند دنبال ماهى بیچاره و بیچاره هم رفته بود ته حوض، توى لجن ها گیر کرده بود. نور، کم شد. باد از تک و تا افتاده بود. ابرها دوباره جمع شده بودند. فکر کرد که قرمزها دیگر دلشان به چه چیز خوش باشد. بالاى سر یکى از سطل ها ایستاد. ماهى ها نگاهش مى کردند. گفت: «باشد! فقط به خاطر پسرم.» گفت: «بعضى چیزها...»
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٧ ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
چطور یک قصه را بنویسیم [۲٣]
قصه پلیسى[بخش دوم]
یک
قصه پلیسى به طور عمومى بر دو نوع است: قصه معمایى، قصه تشریحى. گاهى اوقات، البته، این دو «نوع» با هم ترکیب مى شوند یعنى در قصه، معمایى هم ساخته و پرداخته شده اما مقصد نهایى، حل آن معما نیست بلکه تشریح عملکرد یک یا چند شخصیت، یا ساز و کار علل و معلولى یک وضعیت است. به طور معمول، از آگاتاکریستى به عنوان مشهورترین نویسنده «نوع» معمایى و از ژرژسیمنون، ریموند چندلر و دشیل همت به عنوان سرآمدان «نوع» دوم نام مى برند. آثار سیمنون، چندلر و همت البته از معما خالى نیستند اما جذابیت حل معما نیست که آثار آنان را پیش مى برد، شناخت عمیق این نویسندگان نسبت به جامعه، آدم ها و انگیزه هاى انسانى است که جذابیت هاى اصلى آثارشان را تشکیل مى دهد. در واقع آنان، مبدع نوعى قصه پلیسى اند که فرق چندانى با آثار روایى غیرپلیسى ندارند مگر در غلظت و انباشت انگیزه هایى که در خشن ترین عملکرد انسانى یعنى «کشتن» متجلى مى شوند. آثار معمایى [و بالاخص آثار کریستى] گرچه به انگیزه هاى شخصیت ها و چند و چونى وضعیت هم مى پردازند اما در نهایت، «واقع نما» یى شان از حد باورپذیرى صحنه ها براى خوانندگان فراتر نمى رود یعنى خواننده این نوع آثار، احساس «در شرایط بودن» را ندارد و بیشتر به منزله یک «بازى» به آن نگاه مى کند که واجد تفریح و تفرج است. فقدان «عمق احساسى و معنایى» در اکثر آثار معمایى حاصل چنین روندى است. آثار معمایى را شما مى توانید در قطارهاى برون شهرى یا درون شهرى بخوانید و بعد در آخرین ایستگاه روى صندلى جا بگذارید و بروید. در واقع مى توان این نوع آثار را به «اسنک »ها تشبیه کرد که هیچ وقت نمى توانند جاى غذاى اصلى را بگیرند و نوع دوم، البته غذاى اصلى براى ذهن مخاطبى است که در جست وجوى عمق احساسى یا معنایى یا هر دو است. [نباید از یاد برد این نوع تلقى از قصه پلیسى معمایى نباید نویسندگان جوان را به این اشتباه دچار کند که نوشتن این نوع قصه آسان است یا بدتر از آن، نیازى به آموختن ساز و کار آن ندارند!] باید به این نکته هم توجه داشت که بدون دانستن ساز و کار قصه معمایى نمى توان به قصه «پلیسى تشریحى» دست پیدا کرد چون که نوع دوم حاصل ارتقاى شگردهاى «نوع» اول و دگردیسى روابط آن «نوع» است؛ همچنین اگر خواهان استفاده شگردهاى قصه پلیسى در قصه هاى غیرپلیسى هستید [براى ارتقاى سطح کار و بالا بردن ضرباهنگ و افزودن به تعداد خوانندگان تان] باید حتماً، از همان قصه معمایى شروع کنید. فرمول عمومى یک قصه معمایى ساده است [گرچه عملى کردن آن روى کاغذ بسیار دشوار است!]: بهانه روایت [بدون حضور معما] + انگیزه روایت [کلید خوردن معما] + حضور پرقدرت شخصیت یا شخصیت ها [جذاب سازى معما] + تشریح وضعیت اولیه [بزرگنمایى معما] + تشریح مکان و زمان [گره افکنى در روند حل معما] + تشریح وضعیت ثانویه [آغاز گشایش زنجیره ی گره ها] + ضربه پایانى [حل معما]
مشکل اساسى در قصه هایى از این دست این است که وقتى معما حل مى شود همه آن رازآمیزى حاصل از شکل گیرى معما و گره افکنى در روند حل اش، بدل به هیچ مى شود، مثل کابوسى ترسناک در کمددیوارى خانه تان [وقتى بچه بودید!] که با روشن شدن یک لامپ، به چوب رختى خنده دارى بدل مى شود!متأسفانه حاصل این کشف، یک خنده از ته دل است و رازى که بشود به آن خندید یعنى عظمتى فرو ریخته!
دو
«- آقاى سیمنون! شخصیت هاى شما از حرف زدن و باز کردن دریچه دلشان متنفرند، کمتر حرف مى زنند، کمتر حرف دلشان را مى زنند و زبان همدیگر را، بى توسل به کلمات، درک مى کنند. انگار از حرف زدن و گفت وگو مى ترسند...
- همین طور است. هرگز ...کلمات، ارزش واحدى ندارند؛ و به همین دلیل کلمات خیلى کمى توى رمان هایم به کار مى برم - کلماتى که چندان بیشتر از دو هزار تا نیست - در صورتى که کلمات بیشترى مى دانم. چرا این کار را مى کنم به حسب تازه ترین آمارى که در دست دارم، یک نفر دهقان فرانسوى، حدود بیست سال پیش، به طور متوسط، ششصد کلمه به کار مى برد. بعد، کارکنان اداره ها، اشخاص وابسته به اصناف شهرهاى کوچک بین هشتصد تا هزار و دویست کلمه ... و خرده بورژواها به طور متوسط هزار و پانصد کلمه توى چنته داشتند. باید به آدم هایى برسیم که بسیار خصلت اندیشه گرى پیدا کرده بودند تا مجموعه لغتى پیدا کنیم که دو هزار و پانصد کلمه داشته باشد. توى رمانى، یا هر متنى که باشد، هر چه بیشتر کلمه به کار ببرید، کمتر امکان آن هست که معنى نوشته هایتان را دریابند، یا دست کم از معنى درست نوشته هایتان سردربیاورند. دو نفر نمى توان پیدا کرد که یک رمان را به یک نحو بخوانند. هر کلمه اى به حسب خوانندگان، طنین ها و آهنگ هاى متفاوتى دارد. در این صورت، مصلحت در آن است که تا حد امکان کلمات کمترى به کار ببریم و مخصوصاً تا حد امکان از کلمات انتزاعى کمترى استفاده کنیم. از همان اول که قلم به دست گرفتم، سعى کردم تا آنجا که امکان داشته باشد با کلمات عینى بنویسم. میز چیزى است که همه مى دانند چیست. تختخواب ، تختخواب است؛ ابر، ابر است ... و بى شک براى همین است که کتاب هایم تقریباً به صد زبان برگردانده شده اند. آدم هاى واقعى که حالات روحى خودشان را باز نمى گویند فقط اقدام مى کنند...در همه کشورها یکسان هستند و چنین چیزى را به همه زبان ها مى توان برگرداند.»
مى گویند قصه پلیسى متعلق به حوزه ادبیات عامه است؛ درست مى گویند! اما توجه داشته باشید که این «نوع ادبى» چیزى را به شما مى آموزد که در انواع دیگر ادبى، سال ها باید استمرار به خرج دهید تا کشف اش کنید:
اقتصاد در کاربرد کلمات [براى رسیدن به حداکثر معنا از حداقل کلمات] و نقش حیاتى کنش شخصیت ها، ظاهرشان و اهمیت جزئیات.
همچنین این «نوع ادبى» به شما یادآورى مى کند که شما تافته اى جدابافته از مردم اطرافتان نیستید؛ به شما یادآورى مى کند که شما براى موفقیت در کارتان نیازمند شناخت خواسته هاى مردم دور و برتان هستید و بیشتر از آن، باید داراى زبان مشترکى با آنها باشید تا آثارتان توسط آنها خوانده شود. شما قصه نمى نویسید تا به خوانندگانتان ثابت کنید که مى توانستید جانشینى مناسب براى على اکبر دهخدا باشید! اگر کسى دنبال لغتى ناشناخته باشد به راحتى مى تواند به لغت نامه دهخدا مراجعه کند! قصد شما «توصیف» است؛ تکرار مى کنم: «توصیف است» و قصد «توصیف»، فهماندن و تشریح یک رویداد یا یک شخصیت یا مکان یا زمان به مخاطب است؛ براى این کار باید از راحت ترین کلمات و قابل فهم ترین ترکیب ها استفاده کرد. همچنین قصه پلیسى یک درس بزرگ و به یادماندنى به شما مى دهد: «نثر شاعرانه، ممنوع!» مردم اگر بخواهند شعر بخوانند کتاب شعر به دست مى گیرند نه کتاب قصه!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٤۱ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
شمع و توپ پلاستیکى
یادم هست آن وقت ها، سفره هفت سین، روى خودش هم نقش هفت سین را داشت یعنى ساده نبود. نمى شد هر سفره اى را جایش انداخت. هفت سالم که بود خیلى خوشم مى آمد از این هفت تا «سین»، مخصوصاً از سکه اش. مادرم سه تا پنج قرانى و یک «یک تومانى» مى گذاشت توى یک کاسه سفالى لعاب دار. توپ پلاستیکى آن موقع پنج قران بود. قرار پدرم با من این بود اگر تا آخر نوروز، بى خیال سفره شوم و خرابکارى نکنم، یک توپ پلاستیکى نصیبم شود. با هم دست داده بودیم و مردانه قرارداد بسته بودیم. سه ساعت مانده به در کردن توپ، من دور سفره مى چرخیدم و شعر «ما فرزندان ایرانیم» را بلند بلند مى خواندم. پدرم رفته بود سلمانى و مادرم داشت شام درست مى کرد. روى سفره، دو تا شمع نقره اى هم بود که آن موقع معمول بود توى سفره هفت سین بگذارند. به خودم گفتم مى شود شمع ها را روشن کرد. این که دیگر انگشت زدن توى سمنو نیست! نگاهى به آشپزخانه کردم مادرم مشغول پیاز خرد کردن بود و اگر هم مى خواست نگاهى طرف من بیندازد گریه نمى گذاشت چیزى ببیند. آرام، کبریت را از روى تاقچه برداشتم و رفتم سر وقت شمع ها. آن موقع، تازه کبریت هاى بى خطر آمده بود اما کبریت روى تاقچه، از آنها نبود. از همان ها بود که تا مى گفتى «اسمت چیه؟ » آتش مى گرفت. دوباره یک نگاهى انداختم سمت آشپزخانه و بلندتر از قبل، اما این بار «آن مرد در باران آمد» را از حفظ خواندم و کبریت اول را کشیدم. کبریت گر گرفت انگار نفت را آتش زده باشى و آتش اش گرفت به انگشت اشاره ام، سوختم و ولش کردم. افتاد روى سفره و تا بجنبم سفره را قد یک ته استکان سوراخ کرد و رفت پائین و رسید به فرش ماشینى که پدرم تازه قسطى خریده بود و باز هم رفت پائین تا به کف اتاق رسید. همه چیز، یک دفعه اتفاق افتاد. مثل کابوس بود. تنها چیزى که به فکرم رسید این بود که کاسه سکه را بگذارم روى سوختگى سفره.
توپ را که در کردند من یک چشمم به کاسه ی سکه بود و یک چشمم به پدرم. گفت: «قول، قوله! توپ پلاستیکى، سر جاشه!» خندیدم اما چشمم به کاسه سکه ماند. یک شلوار داشتم که یک ماه قبل، پدرم سر زانویش را رفو کرده بود. پدرم، براى عید یک شلوار جدید برایم خریده بود. گفتم: «بابا! اگه این شلوار جدیدم پاره بشه مى تونى روفوش کنى؟ »
پدرم مشکوک، نگاهى انداخت به شلوار تازه که روى جا رختى بود گفت: «آره! چطور مگه؟ » گفتم:«هیچى! فقط مى خواستم بدونم». گفتم: «یعنى شما همه چى رو مى تونى روفو کنى ؟» گفت: «مثل چى ؟» گفتم: «مثل هر چى!» گفتم: «فرش قشنگى خریدى بابا!راستى!پول چند تا توپ پلاستیکى میشه یه فرش؟ »
ماهى قرمز، تیله هاى آبى
«بعضى چیزها به سن و سال نیست. آدم هشتاد سالش که باشد خوشش مى آید هشت سالش که باشد خوشش مى آید. سن آدم که بالا مى رود مشخص مى کند. مثل عقربه ترازوست به هیکلت نگاه نمى کند بى رودربایستى وزنت را نشان مى دهد.» وقتى هشت سالم بود این را پدربزرگم مى گفت که همیشه یک مشت انجیر خشک توى جیب هایش بود. مى گفتم: «بابا بزرگ! «کانادا» هشت «قران» است.می دانی که؟» مى گفت: «به «قران»اش کارى ندارم انجیر خشک فایده دارد. این چیزها فقط رنگ دارد. بیا پول بدهم برو یک لیوان آب انار بخور.» مى گفتم: «آب انار که کانادا نمى شود.» و یک «متر» فلزى داشت که با آن پارچه ها را اندازه مى کرد و به مشترى ها مى داد، برش مى داشتم و مى زدمش به شیشه مغازه تا صدایش دربیاید و هشت «قران» را بدهد. مى خندید، مى گفت: «خدا، یکى مثل خودت نصیبت کند» و هشت «قران» را مى داد بالاخره. عیدها، اسکناس دو تومانى مى داد به نوه هایش، نه این که وضع اش خوب باشد، نه! دو سه سالى بود کاسبى اش خراب بود. مردم ده، یاد گرفته بودند بروند بازار رشت، سمت «متقالچى» و «چادرى» را مترى یک «قران» و پیراهنى را مترى «سى شاهى» ارزان تر بخرند؛ اما پیرمرد، سنت دو تومانى دادنش را حفظ کرده بود. آخرین عیدى که دیدمش، یک ماهى قرمز توى یک کیسه پلاستیکى پر از آب، اضافه شده بود به دو تومانى، گفت: «اگر خوب نگهش دارى، بزرگ مى شود.» گفتم: «چقدر؟ » آن موقع تازه یک فیلم دیده بودم از تلویزیون [ما رشت زندگى مى کردیم و یک فیلیپس مبله سیاه و سفید داشتیم که پدرم قسطى خریده بود دو هزار تومان و زود به زود هم خراب مى شد] که یک پیرمردى رفته بود دریا تا بزرگترین ماهى عمرش را بگیرد و گرفته بود اما توى راه برگشت، کوسه ها ماهى را خورده بودند. وقتى گفتم: «چقدر؟» یاد آن ماهى بودم و خودم را جاى آن پیرمرد گذاشته بودم اما پدربزرگم فیلم را ندیده بود. توى ده، برق نبود. یادم هست این سؤال را وقتى پرسیدم که غروب شده بود و داشت «سوتکا»یش را روشن مى کرد. گفت: «آن قدر بزرگ، که اگر بیندازیش توى همین رودخانه، برسد به دریا و هیچ ماهى دیگرى حریفش نشود.» اشاره اش به رودخانه روبه روى مغازه اش بود. «سوتکا» که روشن شد گفتم: «اگر کانادا بخورد بزرگتر مى شود؟ » گفتم: «آخر، همرنگ اند هم ماهى هم کانادا.» پیرمرد، چیزى نگفت.داشت به رودخانه نگاه مى کرد؛ با همان مردمک هاى آبى رنگش. مى گفتند سال ها قبل، قایق داشته توى خزر؛از آن قایق های بزرگ بزرگ. مى گفتند همه چیزش را از دست داده بود و حالا حبس شده بود توى این مغازه. مردمک هاى آبى اش را دوست داشتم. یاد تیله هاى آبى مى افتادم. گفتم: «بابابزرگ! کوسه هم یک جور ماهى ست؟ »
کت چهارخانه و از ما بهتران
نزدیک هاى عید که مى شد، همه سعى مى کردند خانه شان را نو نوار کنند و چیزهاى کهنه را از خانه بگذارند بیرون و آن وقت صداى «فرش کهنه، تشت کهنه، ظرف کهنه، لباس کهنه مى خریم» کوچه را پر مى کرد. آن موقع، توى یکى از کوچه هاى منتهى به خیابان فلاح مى نشستیم که از یک طرفش هم به چهارصد دستگاه راه داشت. من پنج سالم بود و اجازه داشتم از دو سر، تا سر کوچه بدوم و برگردم [البته دوسال قبل اش، یک بار رفته بودم توى یک ژیان پارک شده سر کوچه - طرف فلاح- که درش باز بود قایم شده بودم و سه ساعت آن تو مانده بودم و آنقدر دنبالم گشته بودند که کار به کلانترى محل هم کشیده بود] آن سال هم توى کوچه، با بچه هاى همسایه، با یک چوب بلند از توى جوى سنگ درمى آوردیم [و البته آن موقع آب جوى ها، مثل حالا نبود، لااقل ظاهرش تمیز بود] مادرم داشت توى خانه، خانه تکانى مى کرد که یک دفعه یکى از همین «کهنه... کهنه... کهنه... مى خریم»ها پیچید توى کوچه و صدایش را کشید روى سرش و تا وسط هاى کوچه که رسید، یک در هم برایش باز نشد. ماها را که دید گفت: «بچه ها! آفرین! چیز کهنه توى خونه تون ندارین ؟» گفتیم: «عوض اش چى میدى؟ » گفت: «براى شما، این تیله ها رو!» شش تا تیله سبز کف دستش بود. گفتم: «بذار ببینم...» و دویدم توى خانه مان که درش نیمه باز بود و مادرم را از توى حیاط دیدم که داشت دیوارهاى اتاق سمت راستى را دستمال مى کشید. کت چهارخانه پدرم، که تازه خریده بود، روى رختخواب هاى جمع شده، توى اتاق سمت چپى بود. رفتم توى اتاق و کت را برداشتم و [از اول هم گفته بودم این کت را دوست ندارم] و بى صدا از در رفتم بیرون و... صاحب شش تا تیله ی سبز شدم! تا ۱۰ سال بعد هم کسى نفهمید سر آن کت چه بلایى آمده؛ پدرم آن خانه را فروخت چون معتقد بود قدیمى است و «از ما بهتران» آنجا خانه دارند. دلیل اش هم این بود: «ظاهراً خیلى علاقه دارن به کتاى آدم!» ۱۰ سال بعد که بالاخره قضیه را لو دادم، مادرم گفت: «خواب دیدى!» مادر بزرگم گفت: «خدا به دور! «از ما بهترون» اینجام دس از سر ما ور نمى دارن!» اما پدرم معتقد بود: «از اول گفتم هنوز زوده این بچه بره کوچه!»
وقتى که مهندس الکترونیک شدم!
در ۹ سالگى بالاخره توانستم پشت تلویزیون سیاه و سفید مبله مان را باز کنم. یک سال تمام، بالاى سر همکار پدرم که توى اوقات بیکارى اش، تلویزیون هم تعمیر مى کرد ایستاده بودم و دیده بودم چطور آن لامپ هاى جور و واجور را در مى آورد و جا مى زد و باز هم، یک ماه بعد، تلویزیون مان خراب مى شد. خوبى اش این بود که پول نمى گرفت و تعمیر تلویزیون مان، توى رفت و آمدهاى خانوادگى، بخشى از سرگرمى روزهاى تعطیل مان بود. خب! من هم یک اصل اساسى یادم مانده بود «پشت لامپ تصویر، برق با ولتاژ بالا هست که مى تواند آدم را بکشد.» بقیه اش آسان بود. پدرم گفته بود: «ساعت یک و ۲۴ دقیقه بعدازظهر عید است.» از خانه رفته بود بیرون که سرى به دو تا مغازه سر کوچه بزند و به بهانه خرید، اختلاطى کند و حداقل، سه ساعت بعد برگردد. مادرم هم رفته بود خانه همسایه، با چند زن همسایه دیگر، سبزى آش نذرى پاک کند.
مى دانستم «فازمتر» پدرم کجاست. مى گذاشتش طبقه ی چهارم ِ کمدى که لااقل یک متر با بلندترین انگشت دست راستم فاصله داشت. در کمد را باز کردم و از طبقاتش به جاى پله نردبان استفاده کردم و خودم را رساندم آن بالا و «فازمتر» را برداشتم. از همان بالا، نگاهى انداختم به ساعت ژاپنى کوکى روی تاقچه ی روبرویی که نشان مى داد تا برگشتن پدرم، دو ساعت و ۵۰ دقیقه وقت دارم. تلویزیون مان چرخدار بود و چرخاندمش و رفتم پشت اش. دو شاخه اش را قبلاً از برق کشیده بودم. پیچ ها را باز کردم و محافظ پلاستیکى را برداشتم و دو تا گیره اى را که شبکه فلزى نگهدارنده لامپ ها را، عمودى نگه مى داشت باز کردم و به حالت افقى، شبکه را خواباندم. بعد شروع کردم یکى یکى لامپ ها را درآوردن. شبیه هم بودند. فکر مى کردم فرقى نمى کند که کدامشان جاى آن یکى باشد.
دوباره جاشان زدم و دو شاخه را زدم به برق و دگمه «روشن» را زدم. معمولاً سه تا چهار دقیقه طول مى کشید که لامپ ها گرم شوند اما هیچکدامشان، روشن نشدند. دوباره خاموش و روشن کردم و نتیجه همان بود. جاى لامپ ها را با هم عوض کردم و باز ... عوض کردم و باز ... از ساعت غافل شده بودم. 10 دقیقه مانده بود به برگشتن پدرم. پشت تلویزیون را بستم و «فازمتر» را گذاشتم سرجایش. وقتى پدرم آمد، فقط خیلى ساده گفتم: «بابا! بازم این تلویزیون خراب شده. دیگه روشنم نمى شه!» و آن سال مجبور شدیم دعاى تحویل سال را از رادیو گوش بدهیم. پدرم دیگر بى خیال آن دوست خانوادگى شد و تلویزیون را برد پهلوى یک مهندس الکترونیک. مهندس هم گفت: «این کى بوده پشت اینو باز کرده اصلاً این کاره نبوده» پدرم این را که توى خانه نقل کرد، با اوقات تلخى گفت: «چرا بعضى ها وقتى کاریو بلد نیستن به عهده مى گیرن !» و ارتباط خانوادگى ما با آن همکار پدرم، کلاً قطع شد!
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٠۸ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
|
|
چطور یک قصه را بنویسیم [۲٢]
قصه پلیسى[بخش اول]
یک اغلب ما یک قصه پلیسى را دست کم مى گیریم.چه حماقتی! نوشتن یک قصه پلیسى واقعاً مشکل است ؛ و مشکل تر از آن، این است که شما انضباط نوشتن یک قصه پلیسى را با خود به حیطه قصه نویسى غیرپلیسى بیاورید! چرا نوشتن این نوع قصه این همه مهم است؟ توصیه اکید بهرام صادقى به نویسندگان جوان این است که در حوزه این «نوع»، با سختکوشى تمرین کنند. شما موقع قصه نوشتن چه هدفى دارید مى خواهید مشهور شوید؟ قصه پلیسى بنویسید! مى خواهید پرخواننده باشید؟ قصه پلیسى بنویسید! مى خواهید باعث سرگرمى خود و خوانندگانتان شوید؟ قصه پلیسى بنویسید! مى خواهید از حواشى بپرهیزید و سریعاً همه مشکلات ناشى از ازدحام ایده ها را رفع کنید؟ قصه پلیسى بنویسید! مى خواهید کنش مندى قصه تان، با ضریب بالا، همه رویدادها را در خود غرق کند؟ قصه پلیسى بنویسید! مى خواهید شخصیت، وضعیت، مکان ، زمان ، بهانه روایت، انگیزه روایت، در جذاب ترین شکل اش نمود پیدا کند؟ قصه پلیسى بنویسید! اصلاً نوشتن این نوع قصه مثل وزن کردن قصه تان روى ترازویى نامرئى ست تا مطمئن شوید اصلاً اضافه وزن یا سندرم گرسنگى ندارید! این مبحث جذاب را مى خواهم با بخش هایى از یکى از آثار درخشان این نوع ادبى شروع کنم؛ با رمان «ده بچه زنگى» [Ten Little Niggers] که نوعى مانیفست براى قصه پلیسى [زیر ژانر معمایى اش] است. این اثر آگاتا کریستى واجد همه مشخصات یک رمان آرمانى ست: «شخصیت جذاب و غیرقابل پیش بینى»، «انگیزه هاى غیرمنتظره و البته بشدت طبیعى»، «موقعیت غافلگیرکننده و پرتنش»، «مکان منحصر به فرد و دخیل در روند رویدادها» و «زمان تعیین کننده براى تزاحم اضطراب، تعلیق وقایع و بالاخره پایان بخشى به یک کابوس تمام عیار». گرچه چندان با پایان رمان موافق نیستم [ و خود آگاتا کریستى هم موافق نبود و بنابراین در اولین نسخه سینمایى این رمان با نام «و دیگر هیچ کس نبود» ساخته رنه کلر، پایان را عوض کرد] با این همه نمى توانم از ابراز تحسین بى حد و حصر خودم نسبت به رمانى که منهاى پایان بندى اش، به مرز یک شاهکار ادبى نزدیک شده، خوددارى کنم. اثرى اخلاق گرا که با عملى ضداخلاقى یعنى قتل، آن هم نه یک قتل، که ده قتل گره مى خورد؛ خب البته یکى از قتل ها... نه! بگذارید قصه را لو ندهم! «آقاى قاضى وارگریو که به تازگى از مسند قضا بازنشسته شده بود در گوشه اى از واگن درجه یک، مخصوص سیگارى ها، نشسته بود، به سیگار پک مى زد و نگاه مشتاقانه اى به اخبار سیاسى روزنامه تایمز مى انداخت. روزنامه را پائین گذاشت و از پنجره به بیرون نگریست. حالا داشتند از «سامرست» مى گذشتند. به ساعتش نگاهى انداخت. هنوز دو ساعت به پایان سفر مانده بود. در ذهنش تمام چیزهایى را که روزنامه ها درباره جزیره نیگرآیلند نوشته بودند مرور کرد . اول میلیونرى امریکایى که عاشق قایق سوارى بود آن را خرید و خانه باشکوهى در آن، که در نزدیکى ساحل دون قرار داشت، ساخت. این واقعیت شوم که جدیدترین همسر میلیونر امریکایى- که سومین شان محسوب مى شد- قایقران خوبى نبود، باعث شد تا او بخواهد جزیره و خانه را بفروشد. بعد رک و راست گفته شد که آقاى اوون نامى آن را خریده است. از آن پس بودکه نویسندگان شایعه پرداز به شایعه پردازى پرداختند.» دو «ده بچه زنگى» با اصرار بر «مکان» شروع مى شود و مثل همه رمان هاى معمایى پلیسى، با غیرمهم نشان دادن کلیدى ترین شخصیت رمان، خواننده را مى فریبد. در واقع نویسنده، رسماً دنبال «رنگ کردن» خواننده است یعنى همان کارى که اغلب دلال هاى اتومبیل یا فروشندگان اجناس قاچاق در شهرهاى ساحلى، دنبالش هستند. ببینید! تکلیف خودتان را با خودتان روشن کنید؛ قصه نویسى یعنى همین ! یعنى این که یک فولکس مدل ۷۱ را طورى به مشترى پولدارت پیشنهاد بدهید که قانع شود قدمت یک اتومبیل از تکنولوژى برتر سال هاى ۲۰۰۹ برتر است! ما در «ده بچه زنگى» با دو ایده جذاب مواجهیم: اول این که هر ده قتل، با الهام از یک ترانه کودکانه طراحى و اجرا مى شود و دوم این که قاتل، یکى از ده مقتول است! رمان به ما مى گوید که هر ده مقتول، خود، قاتل هایى بى رحم اندکه از چنگال عدالت گریخته اند و اخلاق گرایى اثر بر همین اساس شکل مى گیرد؛ با این همه من قصد واکاوى معنایى اثر را ندارم. اهمیت این رمان براى یک قصه نویس تازه کار در این است که همه چیز را در شسته و رفته ترین شکل اش، موجزترین شکل اش، با ده شخصیت جذاب، یک مکان جذاب و یک زمان محدود و بحران ساز، در وضعیتى که به سرعت از «حاشیه امن» به «خطرى در چند قدمى » بدل مى شود، نشان مان مى دهد. لفاظى، هیجانات شاعرانه، افاضات روشنفکرانه و رویکردهاى فیلسوفانه،نقشى در شکل گیرى این رمان ندارند. ما در این اثر با «قصه»، به شکل بى پیرایه اش روبه روییم. هر نوع پیرایه اى که ذهن ما را در مورد قصه و قصه نویسى، به «اشتباه» دچار مى کند و اغلب،همه ما به نوعى گرفتار آنیم تا کسالت ذهنى و اهمال مان در ارائه خلاقیت مواج و رها در فضاى روایت را - تنها روایت را- توجیه کنیم. بزرگ ترین سنگ جلوى پاى یک نویسنده نوپا چیست این که فکر مى کند قصه را براساس آثار بزرگى که خوانده، مى شناسد؛ و در واقع «نتایج» را مى شناسد نه بنیان ها را! آثار داستایوفسکى براى آن بزرگ نیستند که اعماق روح آدمى را براى نجات بشریت نشانمان مى دهند! این ، نتیجه اى است که براساس انضباط شگفت آور داستایوفسکى در ساختارمندکردن آثارش پدیدآمده؛ اگر هدف قصه نویسى نشان دادن اعماق روح آدمى بود براى نجات بشریت، آثار کهن غیرداستانى یاحتى کتاب هاى روانشناختى مدرن موفق تر بودند! ماخیلى درگیر حواشى یا حتى نتایج یک اثر هستیم. پرداختن به قصه پلیسى ، براى دور کردن تان از این حواشى ست؛ در واقع همان کارى است که فروشندگان یک فولکس ۷۱ مى خواهند به انجامش برسانند و اغلب هم ، موفق مى شوند! «بازرس سابق بلور لبه تخت نشست. چشمان کوچک خون گرفته دور قرمز او در صورت درشتش مترصد بودند. به حیوانى وحشى شباهت داشت که منتظر حمله باشد. تمایلى به خواب احساس نمى کرد. خطر داشت نزدیک مى شد... شش نفر از ده نفر. قاضى پیر على رغم همه فراست و ذکاوت و احتیاطش همچون دیگران به قتل رسیده بود. بلور با نوعى رضامندى وحشیانه دماغش را بالا کشید. آن پیرمرد چه گفته بود «بایدخیلى مراقب باشیم...» پیرمرد دوروى مزور از خودراضى! توى دادگاه طورى مى نشست که انگار فاعل مایشاء است. حساب او هم رسیده شد دیگر لازم نیست مراقب خودش باشد. حال، چهار نفر از آنان باقى مانده اند، آن دختر، لمبارد، آرمسترانگ و خود او. بزودى یکى دیگر از آنان نیز خواهد رفت اما آن شخص ویلیام هانرى بلور نخواهد بود. دقت خواهد کرد که نباشد. اما آن هفت تیر... آن هفت تیر چى؟ عامل نگران کننده همین است، هفت تیر!»
|
|